88/08/29
سلام
بعد از چند روز دوری از نت دوباره برگشتم.....تو این چند وقت هیچ اتفاق خاصی رخ نداد...جز این که من شناختم نسبت به یکی از دوستام بیشتر شد و فهمیدم که چه قدر پست و دروغگو هستش
دیشب وقتی اومدم نت دیدم مسعود اومده بوده.....بازم به فکرش افتادم و اعصابم خرد شد....دیگه داشتم دیوونه میشدم....هر کاری کردم نتونستم از فکرش بیرون بیام....داشتم از دلتنگی میمردم.....
همین چند دقیقه پیش که رفتم یاهو دیدم مسعود اومده...نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت....باهاش حرفیدم...بهم گفت پیشم بمون.....نمیدونم باید چیکار کنم.....فقط از خدا میخوام که کمکم کنه......
مهربونم دوست دارم
88/08/21
سلام....
گفته بودم میخوای یه زندگی جدید رو شروع کنم اما نتونستم....هر روز به نت سر میزدم تا این که بالاخره مسعود بیاد اما اصلا ازش خبری نبود.....امروز از مدرسه که تعطیل شدیم اون کسی که میخواست راننده سرویسمون بشه رو دیدیم خیلی خوشحال شدیم.....بازم قلبم قاطی کرد این دفعه شدتش بیشتر بود.....نمیدونم چرا اینجوری میشم.......وقتی که میخواستیم از خیابون رد بشیم نزدیک بود به تانیا اتوبوس بزنه ما هم که ترسیده بودیم سریع تو صندوق صدقات پول انداختیم......اومدم خونه رفتم نت دیدم دیشب اومده بوده و اونم مثل من از نت بای داده.....فکرشو میکردم چنین کاری رو انجام بده......هی گفتم برم ببینم واسم پیام گذاشته یا نه اما دلم راضی نمیشد......بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم موفق شدم که برم.....دیدم پیام گذاشته که من دیگه نت نمیام از نت خسته شدم.....بهم اس ام اس بده خیلی خوشحال میشم و اینکه دوست دارم.....وقتی که این و خوندم زدم زیر گریه.......اخه یه ادم چه قدر میتونه بی معرفت باشه که اینجوری یه ادم عاشق رو اینجوری تنها بذاره.......دارم دیوونه میشم دیگه نمیدونم باید چی کار کنم......ای کاش بازم مثل قبل دوسم داشت......
امروز با دیدن مشکی خیلی خوشحال شدم اما وقتی دیدم مسعود این کارو باهام کرد اعصابم حسابی خرد شد......امیدوارم که مشکی بازم بیاد....به عنوان یه داداش مهربون خیلی دوسش دارم.......گرچه اینم مثل مسعود بی معرفته.......
خدایا من هنوز هم مسعود رو دوست دارم اما فکر نمیکنم اون چنین حسی رو نسبت به من داشته باشه......
خدا جونم به خاطر همه چیزهایی که بهم بخشیدی ازت ممنونم.....خدایا هیچ وقت نذار دل یه عاشق بشکنه........هی روزگار
دوست دارم مهربونم
گفته بودم میخوای یه زندگی جدید رو شروع کنم اما نتونستم....هر روز به نت سر میزدم تا این که بالاخره مسعود بیاد اما اصلا ازش خبری نبود.....امروز از مدرسه که تعطیل شدیم اون کسی که میخواست راننده سرویسمون بشه رو دیدیم خیلی خوشحال شدیم.....بازم قلبم قاطی کرد این دفعه شدتش بیشتر بود.....نمیدونم چرا اینجوری میشم.......وقتی که میخواستیم از خیابون رد بشیم نزدیک بود به تانیا اتوبوس بزنه ما هم که ترسیده بودیم سریع تو صندوق صدقات پول انداختیم......اومدم خونه رفتم نت دیدم دیشب اومده بوده و اونم مثل من از نت بای داده.....فکرشو میکردم چنین کاری رو انجام بده......هی گفتم برم ببینم واسم پیام گذاشته یا نه اما دلم راضی نمیشد......بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم موفق شدم که برم.....دیدم پیام گذاشته که من دیگه نت نمیام از نت خسته شدم.....بهم اس ام اس بده خیلی خوشحال میشم و اینکه دوست دارم.....وقتی که این و خوندم زدم زیر گریه.......اخه یه ادم چه قدر میتونه بی معرفت باشه که اینجوری یه ادم عاشق رو اینجوری تنها بذاره.......دارم دیوونه میشم دیگه نمیدونم باید چی کار کنم......ای کاش بازم مثل قبل دوسم داشت......
امروز با دیدن مشکی خیلی خوشحال شدم اما وقتی دیدم مسعود این کارو باهام کرد اعصابم حسابی خرد شد......امیدوارم که مشکی بازم بیاد....به عنوان یه داداش مهربون خیلی دوسش دارم.......گرچه اینم مثل مسعود بی معرفته.......
خدایا من هنوز هم مسعود رو دوست دارم اما فکر نمیکنم اون چنین حسی رو نسبت به من داشته باشه......
خدا جونم به خاطر همه چیزهایی که بهم بخشیدی ازت ممنونم.....خدایا هیچ وقت نذار دل یه عاشق بشکنه........هی روزگار
دوست دارم مهربونم
88/08/18
سلام
امروز درست سومین روزی بود که نت نیومد....خیلی نگرانش شده بودم اخه سابقه نداشت یهو بی خبر 3 روز نت نیاد......همیشه اگه مشکلی داشت قبلش بهم میگفت که من مثلا 2-3 روز نمیام......اعصابم به شدت خرد بود....نمیدونستم باید چی کار کنم....هر شب منتظرش شدم تا بیاد اما دریغ از یک دقیقه نت اومدن......روز اول پیش خودم گفتم که حتما کاری داشته یا موقعیت نداشته که بیاد....اما روز دوم که نیومد حسابی نگرانش شدم......و امروز سومین روز بود....از مدرسه که اومدم رفتم نت دیدم هنوز هم نیومده.....دیگه طاقت نیوردم و بهش اس ام اس دادم اولی رو جواب نداد اما دومی رو که فرستادم گفت ممنون خوبم میسی که بهم سر زدی....وقتی این رو خوندم انگار یه پارچ اب سرد ریختن رو صورتم......حسابی قاطی کردم....پیش خودم گفتم الان ازم معذرت خواهی میکنه که دو روز بی خبر گذاشته رفته اما........بهش گفتم ممنون که جوابمو دادی و بای......بهم گفت چه زود بای دادی مزاحمت نمیشم بای......منم بهش گفتم وقتی برات مهم نیستم دیگه چه فرقی داره که دیر یا زود بای بدم.......الان هم کاری رو انجام دادم که خیلی وقت پیش باید انجام میدادم.....تو اون سایتی که هم من و هم مسعود عضو بودیم بای دادم....میدونم که دیگه واسه اون بود و نبود من هیچ فرقی نداره اما دیگه نمیخوام جایی که اون هست منم باشم.......تو این 2 شب که نبود فقط گریه میکردم و از خدا میخواستم که حالش خوب باشه....اما نمیدونستم که واسه اون این اشک ها هیچ ارزشی نداره......
مسعود ببین من با همه چیز تو ساختم هرچی گفتی چشم بسته قبول کردم اما الان از همه چیز خسته شدم.....تو باعث شدی که من یه دختر 16 ساله که باید خوشحال و شاد باشه افسرده بشه.......هر شب گریه کنه و اسم عشقشو صدا کنه.......خنده هایی که روی لبم بود رو ازم گرفتی به جاش یه بغض سنگین رو گذاشتی......از این ناراحت نیستم که چرا اینطور شد اما ازت توقع داشتم وقتی سه روز من و بی خبر میذاری حداقل یه معذرت خواهی کوچولو ازم کنی......مگه من چی کار کردم که تو انقدر با دلم بازی میکنی.....مگه به غیر از تو کسی تو زندگیم وجود داشته که اینجوری میکنی.......
هی روزگار.......از دستت خسته شدم....از بازی هایی که باهام کردی.......از ادم هایی که جز دروغ گفتن و بازی دادن دیگران هیچ کاری رو بلد نیستن......از این که همه بی معرفت شدن......واسه ی همدیگه ارزش قائل نمیشن......از همه چیز خسته شدم
خدایا کمکم کن که از فردا یه زندگی جدید رو شروع کنم....زندگی ای رو که دوست دارم داشته باشم......دیگه خنده هام زود گذر نباشه.......و از بازی روزگار گریم نگیره......
خدا همیشه اولین و اخرین بودی و هستی همیشه کمکم کردی همیشه با مهربونیات بهم روحیه دادی که بتونم به زندگیم ادامه بدم....ازت ممنونم که همیشه و در همه حال به یاد ما بنده های بدت هستی........
مسعود تو رو به خدا میسپارم نه این که دیگه دوست ندارم و فراموشت کنم.....نه.......اما دیگه این عشق مثل قبل شدت نداره......من نمیخواستم که اینطور بشه.....تو خواستی.....همیشه و در همه حال به یادت هستم و هیچ وقت اون خاطرات شیرینی رو که با تو داشتم از یاد نمیبرم......امیدوارم که تو هم منو فراموش نکنی....گرچه کسی تو زندگیت هست که بیشتر از من به فکرشی و دوسش داری......امیدوارم با رقیبم این کارارو نکنی.......
بازم حرفای دلم رو تو این وبلاگ مینویسم اما سعی میکنم دیگه از غم و غصه حرف نزنم
دوست دارم مهربونم
امروز درست سومین روزی بود که نت نیومد....خیلی نگرانش شده بودم اخه سابقه نداشت یهو بی خبر 3 روز نت نیاد......همیشه اگه مشکلی داشت قبلش بهم میگفت که من مثلا 2-3 روز نمیام......اعصابم به شدت خرد بود....نمیدونستم باید چی کار کنم....هر شب منتظرش شدم تا بیاد اما دریغ از یک دقیقه نت اومدن......روز اول پیش خودم گفتم که حتما کاری داشته یا موقعیت نداشته که بیاد....اما روز دوم که نیومد حسابی نگرانش شدم......و امروز سومین روز بود....از مدرسه که اومدم رفتم نت دیدم هنوز هم نیومده.....دیگه طاقت نیوردم و بهش اس ام اس دادم اولی رو جواب نداد اما دومی رو که فرستادم گفت ممنون خوبم میسی که بهم سر زدی....وقتی این رو خوندم انگار یه پارچ اب سرد ریختن رو صورتم......حسابی قاطی کردم....پیش خودم گفتم الان ازم معذرت خواهی میکنه که دو روز بی خبر گذاشته رفته اما........بهش گفتم ممنون که جوابمو دادی و بای......بهم گفت چه زود بای دادی مزاحمت نمیشم بای......منم بهش گفتم وقتی برات مهم نیستم دیگه چه فرقی داره که دیر یا زود بای بدم.......الان هم کاری رو انجام دادم که خیلی وقت پیش باید انجام میدادم.....تو اون سایتی که هم من و هم مسعود عضو بودیم بای دادم....میدونم که دیگه واسه اون بود و نبود من هیچ فرقی نداره اما دیگه نمیخوام جایی که اون هست منم باشم.......تو این 2 شب که نبود فقط گریه میکردم و از خدا میخواستم که حالش خوب باشه....اما نمیدونستم که واسه اون این اشک ها هیچ ارزشی نداره......
مسعود ببین من با همه چیز تو ساختم هرچی گفتی چشم بسته قبول کردم اما الان از همه چیز خسته شدم.....تو باعث شدی که من یه دختر 16 ساله که باید خوشحال و شاد باشه افسرده بشه.......هر شب گریه کنه و اسم عشقشو صدا کنه.......خنده هایی که روی لبم بود رو ازم گرفتی به جاش یه بغض سنگین رو گذاشتی......از این ناراحت نیستم که چرا اینطور شد اما ازت توقع داشتم وقتی سه روز من و بی خبر میذاری حداقل یه معذرت خواهی کوچولو ازم کنی......مگه من چی کار کردم که تو انقدر با دلم بازی میکنی.....مگه به غیر از تو کسی تو زندگیم وجود داشته که اینجوری میکنی.......
هی روزگار.......از دستت خسته شدم....از بازی هایی که باهام کردی.......از ادم هایی که جز دروغ گفتن و بازی دادن دیگران هیچ کاری رو بلد نیستن......از این که همه بی معرفت شدن......واسه ی همدیگه ارزش قائل نمیشن......از همه چیز خسته شدم
خدایا کمکم کن که از فردا یه زندگی جدید رو شروع کنم....زندگی ای رو که دوست دارم داشته باشم......دیگه خنده هام زود گذر نباشه.......و از بازی روزگار گریم نگیره......
خدا همیشه اولین و اخرین بودی و هستی همیشه کمکم کردی همیشه با مهربونیات بهم روحیه دادی که بتونم به زندگیم ادامه بدم....ازت ممنونم که همیشه و در همه حال به یاد ما بنده های بدت هستی........
مسعود تو رو به خدا میسپارم نه این که دیگه دوست ندارم و فراموشت کنم.....نه.......اما دیگه این عشق مثل قبل شدت نداره......من نمیخواستم که اینطور بشه.....تو خواستی.....همیشه و در همه حال به یادت هستم و هیچ وقت اون خاطرات شیرینی رو که با تو داشتم از یاد نمیبرم......امیدوارم که تو هم منو فراموش نکنی....گرچه کسی تو زندگیت هست که بیشتر از من به فکرشی و دوسش داری......امیدوارم با رقیبم این کارارو نکنی.......
بازم حرفای دلم رو تو این وبلاگ مینویسم اما سعی میکنم دیگه از غم و غصه حرف نزنم
دوست دارم مهربونم
88/08/16
سلام
همچنان موفق نشدم باهاش چت کنم....فکر کنم یک هفته هست که باهاش نحرفیدم....دلم به شدت واسش تنگ شده اما چی کار کنم وقتی یاهو خراب هستش؟؟؟؟.......امروز یه جورایی روزه خوبی بود برام......تونستم به راز بزرگی که بابام خیلی سعی کرد بهم ثابت کنه واقعیت داره پی ببرم.......درست به اون چیزی که فکر میکردم اتفاق افتاد واسم......وقتی کنار دوستام هستم خیلی خوشحال و شاد هستم اما وقتی میام خونه انگار یه بغضی گلوم رو میگیره......نمیدونم ایراد از این خونه هستش یا این که من با اومدن به خونه یاد چیزهایی میوفتم که ناراحتم میکنه......دوستام رو خیلی دوست دارم حتی بیشتر از خودم....اگه یکیشون رو یه روز نبینم دیوونه میشم....مخصوصا سپیده جونم رو که همیشه من رو میخندونه......البته تانیا رو هم دوست دارم اما همونجوری که خودشم میدونه یه کم بد اخلاقه...ولی هر دو نفرشون عشق من هستن.......امروز اون کسی رو که قرار بود سرویسمون بشه رو دیدم....اولش باورم نمیشد خودشه...تانیا هم از تعجب نمیدونست چی بگه هی میخواست اسمشو بگه اما انگاری زبونش گرفته بود نمیتونست حرف بزنه....منم وقتی دیدمش قلبم رو گرفتم و سرم و انداختم پایین....همیشه تو مواقع حساس قلبم قاطی میکنه و تند تند میزنه.......
وقتی که میفهمم مسعود اومده نت هم این اتفاق میوفته.....دست و پامو گم میکنم قلبم تند تند میزنه......اخه من مسعود رو بیشتر از همه ی وجودم دوسش دارم...اخه مسعود عشق منه....اخه عمر منه......خدا باور کن که خیلی دوسش دارم....هی روزگار....
دوست دارم مهربونم
همچنان موفق نشدم باهاش چت کنم....فکر کنم یک هفته هست که باهاش نحرفیدم....دلم به شدت واسش تنگ شده اما چی کار کنم وقتی یاهو خراب هستش؟؟؟؟.......امروز یه جورایی روزه خوبی بود برام......تونستم به راز بزرگی که بابام خیلی سعی کرد بهم ثابت کنه واقعیت داره پی ببرم.......درست به اون چیزی که فکر میکردم اتفاق افتاد واسم......وقتی کنار دوستام هستم خیلی خوشحال و شاد هستم اما وقتی میام خونه انگار یه بغضی گلوم رو میگیره......نمیدونم ایراد از این خونه هستش یا این که من با اومدن به خونه یاد چیزهایی میوفتم که ناراحتم میکنه......دوستام رو خیلی دوست دارم حتی بیشتر از خودم....اگه یکیشون رو یه روز نبینم دیوونه میشم....مخصوصا سپیده جونم رو که همیشه من رو میخندونه......البته تانیا رو هم دوست دارم اما همونجوری که خودشم میدونه یه کم بد اخلاقه...ولی هر دو نفرشون عشق من هستن.......امروز اون کسی رو که قرار بود سرویسمون بشه رو دیدم....اولش باورم نمیشد خودشه...تانیا هم از تعجب نمیدونست چی بگه هی میخواست اسمشو بگه اما انگاری زبونش گرفته بود نمیتونست حرف بزنه....منم وقتی دیدمش قلبم رو گرفتم و سرم و انداختم پایین....همیشه تو مواقع حساس قلبم قاطی میکنه و تند تند میزنه.......
وقتی که میفهمم مسعود اومده نت هم این اتفاق میوفته.....دست و پامو گم میکنم قلبم تند تند میزنه......اخه من مسعود رو بیشتر از همه ی وجودم دوسش دارم...اخه مسعود عشق منه....اخه عمر منه......خدا باور کن که خیلی دوسش دارم....هی روزگار....
دوست دارم مهربونم
88/08/12
سلام
تو این چند روز اصلا باهاش چت نکردم اونم مثل من از زندگی خسته شده دقیقا نظریه هایی که من در مورد زندگی دارم اونم قبول داره و میگه درسته.......مثل من دوست داره بدونه اخرش چی میشه......به کجا میرسیم........و این که کجای این زندگی شیرینه.......من که جز تلخی چیزی ندیدم......خیلی سعی کردم چیزهای قشنگ زندگی رو ببینم طعم شیرینش رو بچشم اما.......
دلم براش خیلی تنگ شده واسه حرفاش واسه شوخی هایی که میکنه.....تو این چند روز سرم خیلی شلوغ بوده و در عین حال بی حوصله و بد اخلاق بودم........فقط میشینم پیام های قبلیش رو میخونم.......واقعا بعضی مواقع مرور کردن خاطرات گذشته شیرین تر از هر کاری هست......من که با این خاطرات زنده هستم و زنده میمونم.........
هنوز هم هوا بارونیه و دل منم مثل این هوا بارونی.......بعد از ظهر پنجره رو باز کردم سرم و بردم بیرون وایییییییییییییی که چه قدر بارون قشنگی بود.......وقتی میخورد به شیشه وقتی صورتم و خیس میکرد چه قدر قشنگ بود........هیچی به قشنگی این بارون نمیشه....امیدوارم که فردا صبح هم بارون بیاد.....عیبی نداره مریض بشم.....من عاشق بارون هستم و مریضی هم اصلا برام مهم نیست........
مسعودم امیدوارم که هرجا خستی بهت خوش بگذره....مواظب خودت باش که هیسایی خیلی نگرانته........هی روزگار
دوست دارم مهربونم
تو این چند روز اصلا باهاش چت نکردم اونم مثل من از زندگی خسته شده دقیقا نظریه هایی که من در مورد زندگی دارم اونم قبول داره و میگه درسته.......مثل من دوست داره بدونه اخرش چی میشه......به کجا میرسیم........و این که کجای این زندگی شیرینه.......من که جز تلخی چیزی ندیدم......خیلی سعی کردم چیزهای قشنگ زندگی رو ببینم طعم شیرینش رو بچشم اما.......
دلم براش خیلی تنگ شده واسه حرفاش واسه شوخی هایی که میکنه.....تو این چند روز سرم خیلی شلوغ بوده و در عین حال بی حوصله و بد اخلاق بودم........فقط میشینم پیام های قبلیش رو میخونم.......واقعا بعضی مواقع مرور کردن خاطرات گذشته شیرین تر از هر کاری هست......من که با این خاطرات زنده هستم و زنده میمونم.........
هنوز هم هوا بارونیه و دل منم مثل این هوا بارونی.......بعد از ظهر پنجره رو باز کردم سرم و بردم بیرون وایییییییییییییی که چه قدر بارون قشنگی بود.......وقتی میخورد به شیشه وقتی صورتم و خیس میکرد چه قدر قشنگ بود........هیچی به قشنگی این بارون نمیشه....امیدوارم که فردا صبح هم بارون بیاد.....عیبی نداره مریض بشم.....من عاشق بارون هستم و مریضی هم اصلا برام مهم نیست........
مسعودم امیدوارم که هرجا خستی بهت خوش بگذره....مواظب خودت باش که هیسایی خیلی نگرانته........هی روزگار
دوست دارم مهربونم
88/08/10
سلامی به قشنگی روزهای بارونی
دلم خیلی گرفته خودمم نمیدونم که چرا اینجوری شدم......گفتم بارون یاد اون قطره های قشنگش افتادم که واقعا زیبا هستند......تو این چند روز هم تهران حسابی بارون اومد......من که خیلی بارون رو دوست دارم.....ای کاش مسعود پیشم بود تا باهاش میرفتم زیر بارون قدم میزدم....اما حیف.....!
جمعه اومد باهاش حرف زدم یه کم از دلتنگیم کاسته شد اما دیشب نتونستم باهاش بچتم.....اخه موقعی که اومده بود من داشتم درس میخوندم متوجه اومدنش نشدم.......امیدوارم که امشب بیاد......اخه دلم براش خیلی تنگ شده.....گرچه که هنوز هم باهام قهره.....
وقتی بهش میگم دوست دارم ولی میبینم که اون هیچی نمیگه و سکوت میکنه خیلی اعصابم خرد میشه......ای کاش باور میکرد که چه قدر دوسش دارم و چه قدر برام با ارزشه.......خدا بازم داره اون روزهای بد و مسخره تکرار میشه......دلتنگی........تنهایی........بغض........
دلم واسه مامان بزرگم خیلی تنگ شده 4-3 ماهی میشه که صدای قشنگشو نشنیدم.....ای کاش از پیشم نمیرفت.......
خدا جونم بازم هیسا اعصابش خرد شده بازم دلش گرفته......کمکش کن مثله همیشه به کمکت احتیاج داره......تنهاش نذار........
مسعود عزیزم گرچه که از تو خیلی دور هستم و تو این عشق و دوست داشتنم رو باور نمیکنی اما اون خدای مهربونی که عشق تورو تو قلبم جا داد میدونه که من حاضرم برات بمیرم.....میدونه که چه قدر دوست دارم......تو این حرفارو نمیخونی اما من مینویسم تا خالی بشم تا یه بغض نشه......دلم خیلی برات تنگ شده......دوست دارم.....انقدر این کلمه ی قشنگ و تکرار میکنم تا بفهمی که چه قدر برام با ارزشی........مسعود شاید تو کنار خودت کسی رو داشته باشی که بیشتر از من دوسش داشته باشی اما من تنهام......و فقط عشق یه نفر تو قلبم تو ذهنم تو ذره ذره ی وجودم خونه کرده....اره این عشق تو هست که نه سرسری که فراموشش کنم نه زودگذر که از بین بره......هی روزگار......کلمه ای که تو خیلی دوسش داری....ببین هنوز هم با خاطرات تو زنده هستم........
مهربونم دوست دارم
دلم خیلی گرفته خودمم نمیدونم که چرا اینجوری شدم......گفتم بارون یاد اون قطره های قشنگش افتادم که واقعا زیبا هستند......تو این چند روز هم تهران حسابی بارون اومد......من که خیلی بارون رو دوست دارم.....ای کاش مسعود پیشم بود تا باهاش میرفتم زیر بارون قدم میزدم....اما حیف.....!
جمعه اومد باهاش حرف زدم یه کم از دلتنگیم کاسته شد اما دیشب نتونستم باهاش بچتم.....اخه موقعی که اومده بود من داشتم درس میخوندم متوجه اومدنش نشدم.......امیدوارم که امشب بیاد......اخه دلم براش خیلی تنگ شده.....گرچه که هنوز هم باهام قهره.....
وقتی بهش میگم دوست دارم ولی میبینم که اون هیچی نمیگه و سکوت میکنه خیلی اعصابم خرد میشه......ای کاش باور میکرد که چه قدر دوسش دارم و چه قدر برام با ارزشه.......خدا بازم داره اون روزهای بد و مسخره تکرار میشه......دلتنگی........تنهایی........بغض........
دلم واسه مامان بزرگم خیلی تنگ شده 4-3 ماهی میشه که صدای قشنگشو نشنیدم.....ای کاش از پیشم نمیرفت.......
خدا جونم بازم هیسا اعصابش خرد شده بازم دلش گرفته......کمکش کن مثله همیشه به کمکت احتیاج داره......تنهاش نذار........
مسعود عزیزم گرچه که از تو خیلی دور هستم و تو این عشق و دوست داشتنم رو باور نمیکنی اما اون خدای مهربونی که عشق تورو تو قلبم جا داد میدونه که من حاضرم برات بمیرم.....میدونه که چه قدر دوست دارم......تو این حرفارو نمیخونی اما من مینویسم تا خالی بشم تا یه بغض نشه......دلم خیلی برات تنگ شده......دوست دارم.....انقدر این کلمه ی قشنگ و تکرار میکنم تا بفهمی که چه قدر برام با ارزشی........مسعود شاید تو کنار خودت کسی رو داشته باشی که بیشتر از من دوسش داشته باشی اما من تنهام......و فقط عشق یه نفر تو قلبم تو ذهنم تو ذره ذره ی وجودم خونه کرده....اره این عشق تو هست که نه سرسری که فراموشش کنم نه زودگذر که از بین بره......هی روزگار......کلمه ای که تو خیلی دوسش داری....ببین هنوز هم با خاطرات تو زنده هستم........
مهربونم دوست دارم
88/08/08
سلام
تو این چند روز فقط سرفه میکردم دیگه هیچی ازم نمونده امروز رفتم رو ترازو 41 کیلو شدم.....هیسا داره نابود میشه......حالم به شدت بد بود تو این چند روز......
مامانم رو هم مریض کردم.....اون از من بدتر شده بود....الان دیگه حالش بهتر شده.......
دیشب اومد نت باهم حرفیدیم.....خیلی بهش سفارش کردم مواظب باشه اما کیه که گوش کنه به حرفم.......میگم ماسک بزن میگه دوست ندارم......فقط اگه مریض بشه میدونم باهاش چیکار کنم.....خدا جونم ممنونم که عشقمو بهم برگردوندی......مسعودم دوست دارم با تمام وجودم
دوست دارم مهربونم
تو این چند روز فقط سرفه میکردم دیگه هیچی ازم نمونده امروز رفتم رو ترازو 41 کیلو شدم.....هیسا داره نابود میشه......حالم به شدت بد بود تو این چند روز......
مامانم رو هم مریض کردم.....اون از من بدتر شده بود....الان دیگه حالش بهتر شده.......
دیشب اومد نت باهم حرفیدیم.....خیلی بهش سفارش کردم مواظب باشه اما کیه که گوش کنه به حرفم.......میگم ماسک بزن میگه دوست ندارم......فقط اگه مریض بشه میدونم باهاش چیکار کنم.....خدا جونم ممنونم که عشقمو بهم برگردوندی......مسعودم دوست دارم با تمام وجودم
دوست دارم مهربونم
88/08/02
سلام
5 شنبه رفتم مدرسه ولی ای کاش که نمیرفتم.....انقدر حالم بد بود که به مرگ راضی شده بودم....از مدرسه که اومدم به شدت تب کردم رفتم دکتر گفت انفولانزا هستش و تا دو شنبه نباید مدرسه بری......ای کاش میشد یک شنبه برم مدرسه.......دو تا از دوستامم که مریض بودن تا دوشنبه نمیرن.....هر سه نفرمون دوشنبه با هم میریم مدرسه........مسعود وقتی فهمید مریض شدم خیلی نگرانم شد.....من به مریضی عادت دارم بهش خیلی سفارش کردم که مواظب خودش باشه.......این مریضی جدید هستش و تا امروز خیلی ها بهش دچار شدن......
امیدوارم که دوشنبه سرویسمون بیاد دنبالمون......خودش که گفت میاد اما چون امروز و فردا مدرسه نمیریم میترسم نا امید بشه نیاد دنبالمون.......
خیلی حالم بده به استراحت نیاز دارم اومدم اولین آپ ماه ابان رو بنویسم
امیدوارم که روزهای زیباتری رو در پیش داشته باشم
به امید دیدن تو این روز ها رو سپری میکنم
دوست دارم مهربونم
5 شنبه رفتم مدرسه ولی ای کاش که نمیرفتم.....انقدر حالم بد بود که به مرگ راضی شده بودم....از مدرسه که اومدم به شدت تب کردم رفتم دکتر گفت انفولانزا هستش و تا دو شنبه نباید مدرسه بری......ای کاش میشد یک شنبه برم مدرسه.......دو تا از دوستامم که مریض بودن تا دوشنبه نمیرن.....هر سه نفرمون دوشنبه با هم میریم مدرسه........مسعود وقتی فهمید مریض شدم خیلی نگرانم شد.....من به مریضی عادت دارم بهش خیلی سفارش کردم که مواظب خودش باشه.......این مریضی جدید هستش و تا امروز خیلی ها بهش دچار شدن......
امیدوارم که دوشنبه سرویسمون بیاد دنبالمون......خودش که گفت میاد اما چون امروز و فردا مدرسه نمیریم میترسم نا امید بشه نیاد دنبالمون.......
خیلی حالم بده به استراحت نیاز دارم اومدم اولین آپ ماه ابان رو بنویسم
امیدوارم که روزهای زیباتری رو در پیش داشته باشم
به امید دیدن تو این روز ها رو سپری میکنم
دوست دارم مهربونم
88/07/30
سلام
خدا جونم ازت ممنونم که بهم ثابت کردی اون دروغگو نبوده.......
2 روز پیش همه ی حرفامو بهش زدم تا خیالم راحت بشه واسه همه ی کاراش یه دلیل قانع کننده اورد دلیلی که من و ساکت و اروم کرد.......
خوشحالم که مسعود بهم دروغ نمیگه دیروز بعد از این که تعطیل شدیم احساس کردم که سرما خوردم شب موقع خواب دیگه کاملا مطمئن شدم.تا صبح داشتم سرفه میکردم اصلا حالم خوب نیست جالبه من و دو تا از دوستام با هم سرما خوردیم بعد از مدرسه باید برم دکتر نمیدونم چرا فقط سرفه میکنم نه تب دارم نه گلوم درد میکنه.........
الان هم طبق معمول همیشه منتظر عشقم هستم فکر نکنم بیاد اخه بهم گفت که دیگه کمتر نت میاد ولی من همچنان منتظر میمونم دلم براش یه ذره شده........
فکر کنم امروز یه روز کسل کننده ای باشه البته امیدوارم که اینجور نباشه......الان هم یکی از دوستام زنگید گفت به خاطر سرما خوردگی مدرسه نمیاد......خوش به حالش......اما بدون اون مدرسه خوش نمیگذره.......ای کاش بیادش.......
دوست دارم مهربونم
خدا جونم ازت ممنونم که بهم ثابت کردی اون دروغگو نبوده.......
2 روز پیش همه ی حرفامو بهش زدم تا خیالم راحت بشه واسه همه ی کاراش یه دلیل قانع کننده اورد دلیلی که من و ساکت و اروم کرد.......
خوشحالم که مسعود بهم دروغ نمیگه دیروز بعد از این که تعطیل شدیم احساس کردم که سرما خوردم شب موقع خواب دیگه کاملا مطمئن شدم.تا صبح داشتم سرفه میکردم اصلا حالم خوب نیست جالبه من و دو تا از دوستام با هم سرما خوردیم بعد از مدرسه باید برم دکتر نمیدونم چرا فقط سرفه میکنم نه تب دارم نه گلوم درد میکنه.........
الان هم طبق معمول همیشه منتظر عشقم هستم فکر نکنم بیاد اخه بهم گفت که دیگه کمتر نت میاد ولی من همچنان منتظر میمونم دلم براش یه ذره شده........
فکر کنم امروز یه روز کسل کننده ای باشه البته امیدوارم که اینجور نباشه......الان هم یکی از دوستام زنگید گفت به خاطر سرما خوردگی مدرسه نمیاد......خوش به حالش......اما بدون اون مدرسه خوش نمیگذره.......ای کاش بیادش.......
دوست دارم مهربونم
88/07/26
بازم یه سلام دیگه
این چند روز هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد
موقعی که اون نت بودم من نبودم و بر عکس موقعی که من بودم اون نبود.....
دلم خیلی گرفته به خودم قول دادم که دیگه گریه نکنم این چند روز به اندازه کافی دپرس شدم بسه......
نمیدونم چرا خدا نمیخواد که باهاش اخرین حرفامو بزنم......اخه تا کی صبر کنم تا نظرش در مورد من عوض بشه تا اون کاری که من ازش میخوام رو انجام بده تا حقیقت این ماجرا رو بهم بگه......خدا دیگه دارم دیوونه میشم چرا دیگه صدام رو نمیشنوی......چرا دیگه منو نمیبینی......میدونم بنده ی بدی برات بودم.......اما الان خیلی بهت نیاز دارم.......میخوام باهات حرف بزنم تا اروم بشم.......خدا جونم کمکم کن......میخوام بهم ثابت کنی که همه ی این افکارم یه خیال واهی بوده.....بگو که دروغه.....بگو که بهم خیانت نکرده....بگو که فقط منو دوست داره.....خدای مهربونم خیلی دوست دارم.....
ای کاش میتونستم به رازی که تو این ماجرا هست پی ببرم......
هیسا دیگه اون هیسای قبلی نیست غم و غصه از چشماش میباره حتی حوصله ی خودشم نداره خیلی بد اخلاق شده......خدا کمکش کن که بشه همون هیسای شاد و خندون.......همونی که عشقش مسعود دوسش داره.......کمکش کن که مثل قبل با معرفت بشه کاری نکنه که برای جبرانش هیچ راهی وجود نداشته باشه......
دلم خیلی پره حیف که درس دارم وگرنه بیشتر مینوشتم
به قول عشقم:
------>هی روزگار<------
دوست دارم مهربونم
این چند روز هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد
موقعی که اون نت بودم من نبودم و بر عکس موقعی که من بودم اون نبود.....
دلم خیلی گرفته به خودم قول دادم که دیگه گریه نکنم این چند روز به اندازه کافی دپرس شدم بسه......
نمیدونم چرا خدا نمیخواد که باهاش اخرین حرفامو بزنم......اخه تا کی صبر کنم تا نظرش در مورد من عوض بشه تا اون کاری که من ازش میخوام رو انجام بده تا حقیقت این ماجرا رو بهم بگه......خدا دیگه دارم دیوونه میشم چرا دیگه صدام رو نمیشنوی......چرا دیگه منو نمیبینی......میدونم بنده ی بدی برات بودم.......اما الان خیلی بهت نیاز دارم.......میخوام باهات حرف بزنم تا اروم بشم.......خدا جونم کمکم کن......میخوام بهم ثابت کنی که همه ی این افکارم یه خیال واهی بوده.....بگو که دروغه.....بگو که بهم خیانت نکرده....بگو که فقط منو دوست داره.....خدای مهربونم خیلی دوست دارم.....
ای کاش میتونستم به رازی که تو این ماجرا هست پی ببرم......
هیسا دیگه اون هیسای قبلی نیست غم و غصه از چشماش میباره حتی حوصله ی خودشم نداره خیلی بد اخلاق شده......خدا کمکش کن که بشه همون هیسای شاد و خندون.......همونی که عشقش مسعود دوسش داره.......کمکش کن که مثل قبل با معرفت بشه کاری نکنه که برای جبرانش هیچ راهی وجود نداشته باشه......
دلم خیلی پره حیف که درس دارم وگرنه بیشتر مینوشتم
به قول عشقم:
------>هی روزگار<------
دوست دارم مهربونم
